![]() |
![]() |
|
| خورشيد و از ما گرفتن،شكر شب ستاره پيداست . . . . . از نگاه ما جرقه صد تا فانوس يه روياست |
![]()
" بغض ترانه " بين بودن يا نبودن توي قلبي آشنا مثه جاري شدنم تو وسعت فاصله ها ثانيه هاي زندگي دوباره شكل يك سراب وجودمو پر مي كنه از يك سوال بي جواب از بودن كنار تو يا رفتن و جدا شدن به آرزوي عشق تو، توغصه ها رها شدن دوباره ترديد دو راه توي مسير انتظار يكي پر از اميد يار، يكي خزون بي بهار اگه يه روزي من و تو همسفر فردا بشيم خيال تنها بودنو تو ذهن شب جا ميذاريم اگه يه روزي بين ما جدايي فرياد بزنه بغض گلوي هردومون با اين ترانه ميشكنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 14:58 توسط |
|
|
" پنجره ي باران " گاه باران روي قاب پنجره، قطرهً اشكي به يادت مي كشد عطر و بوي آشناي گل سرخ با خيالت به مشامم مي رسد مي توان پلكي زد و از ياد برد، لحظه ي دل كندن از فردا را مي توان پنجره را باز گذاشت تا بشويد اشك من گل ها را شايد اين بار كه باران مي زند، دلهره ي باد مرا رها كند در وسعت ِ نگاه آشناي ِ تو ، قاصدكي باز مرا صدا كند شايد اين بار كه باران مي زند، كوچه فرياد دلم را بشنود هم صدا با گريه ي ابر بهار، بغض ِ كهنه در گلويم بشكند بايد اين زمزمه راباوركنم، درد ِگل در شبنم اش پنهان است رو به اين دنياي سرد انتظار، چشم من پنجره ي باران است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 21:20 توسط |
|
![]() " فانوس شب " كاش ميشد در فرا سوي زمان مي شكستم بند ِ قفس از هر مكان مي گشودم بال سوي آسمان مي شدم دور و جدا از اين جهان از ميان ظلمت دنياي خاك مي شدم نوري از آن درياي پاك چشم شب را باز ميكردم بر خودم تا در آن باز مي يافتم گوهرم گوهرم در آسمان سكني گزيد در پي راهي جدا از من بريد راز او در سينه ام پنهان است ياد ِ پاييز دلم ، باران است شب هميشه وقت خلوت با خداست با وجودش غم دگر از من جداست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 1:6 توسط |
|
منم آن مزرعه كه بي تو يگانه شده است درنبودت جاي تو،چون تو ترانه شده است بذر پاييز در وجودم خود نمايي مي كند باد ِ بران بر تنم چون تازيانه شده است در نگاه رهگذر جز خاك سردي نيستم كس نداند پيكرم ازعشق ويرانه شده است با صد اميد وآرزو رفتي از اين ديار سبز با رفتنت بهار هم با من بيگانه شده است تنها رفيق خلوتم، مترسكي چوبين است كه با من و پرندگان شريك لانه شده است مردمان كوردل او را چو صياد كاشتند بي خبرند از قامتش كه آشيانه شده است قاصدك از سوي تو گاهي خبر مي آورد شنيده ام از وسعتت كه بي كرانه شده است در حسرت بارانم و سكوت من تنها شده در وسعت دلتنگي ام باران بهانه شده است شب هاي من با ياد تو، غرق در فانوسند بيا ببين روياي تو چه عاشقانه شده است خاك غم ديدهً من، چشم به راه بذر توست گرچه جاي خالي ات اشك جوانه شده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 7:9 توسط |
|
|
شهر رويايي من،برآسمانش تيرگي پيدا نيست گردش چرخ و فلك حاكي از جدايي فردا نيست كوچه ها به عطرياس و بوي عشق آغشته اند نغمه وآواز مرغان مرهمي برپيكرغمها نيست از تن تشنهْ خورشيد،جز نور عشق نمي رسد وز غربت ِ غروب آن دل را دگر غوغا نيست بوي باران ، چتر اميد بر همه گسترده است چشم باراني من شاهد كوچ پرستوها نيست شهر من از كوچه هاي انتظار خالي است چرا كه هيچ رهگذري در اين سرا تنها نيست قصهْ شيرين عشق در انتهايش تلخ نيست حكايت شب هاي ما مجنون بي ليلا نيست در لا به لاي هر سكوت فرياد موج نمي زند در محبس خيال ما،آرزو به وسعت دريا نيست گر تن ِ آزاده اي سكوت شب را بشكند عمر اين فانوس راه چون لاله ْ صحرا نيست مردمان شهرمن ازشرابِ عدل وداد سيرابند ديگرازعمق وجود،عدالت ساختگي زيبا نيست كاش ميشد اين ندا را بر فلك سامان دهم كه قيمت آزادي عقيده ها،مرگ بي پروا نيست هم غصهْ ديرين من ، هم قصهْ امروز من گر بيايد آنكه بايد ، شهر ما رويا نيست شادمانم ميتوان برطلوع ِروشن فردانوشت " قصهْ شاه و گدا سنت جاويد اين دنيا نيست " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:7 توسط |
|
![]() دوش ديدم حلقه ي نوري در اوج ِ آسمان جلوه ي تابنده اي دور و جدا از اين جهان قرص ماه و رقص نور در هالهً ستارگان زهره وناهيد و مهر زنجيره اي بر دور آن لحظه اي رها شدم از بند اين دنياي كور پركشيدم سوي آن تا پر شود روحم ز نور بالاتر از هر ظلمتي رفتم به آن روياي دور بي اختيارچون قطره اي غرق ِآن درياي نور گفتم اين محفل ِعشاق كه اينگونه به پاست بحث و پرسش ها چه چيزي را قضاست ناهيد آن ساقي ِ نور از ميان جمع خاست گفت ميزبان اين ضيافت را خداست هر مدتِ معيني كه ماه كامل مي شود اين چنين منزلگهي را عشق شامل مي شود جمله ي احوال ِ خلق اينجا مهيا مي شود مقصد و تقدير عشق از ما هويدا مي شود گفتم اين رويا برايم مرهم و دلدار نيست در درونم جز غم و هجر و فراق ِيار نيست گر بازگردم برزمين عشق را تفسير نيست انتهاي اين سفر راهي به جز تقدير نيست سر اين عشق را بگو پايان بده به غربتم كه انتظار وصل يارربوده خواب رااز سرم زهره زان سوي ِ دگر تابيد بر چشم ِ ترم عطر و بوي ِ آشنايي حلقه زد بر پيكرم گفت با دلي آكنده از مهر و نوايي دلنواز عشق را حكايتيست،حكايتي پر رمز و راز هر كه گامش را نهد سوي اين راه دراز عاقبت قانون عشق او را كند افسانه ساز بر زمين برگرد و از روياي خود دم بر ميار راه و رسم عاشقي آنجا نمي آيد به كار حرمتِ ديرين عشق رفته ز يادِ روزگار وز پاكي ِ وجود آن جز نام نمانده يادگار هركه آنجا صحبت از سوزو گداز عشق كند مُهرحماقت و زوال برچهره اش فرو خورد اي همنشين ِ دردها ، بيننده ي هر نيك و بد اين روايت سنتي ايست ازآن نخست و تا ابد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:45 توسط |
|
![]() كه باور مي كند شعله كشيده جان ملت را كه باور مي كند فريادِ عدل و دادِ دولت را كه باور مي كند مردم همه شادند و خندان كه باور مي كند چوب و چماق اهل وحشت را كه باور مي كند دراين زمانه ما كه هستيم كه باورمي كند بازيگريم قصه ي ارباب ورعيت را كه باور مي كند بازي دهند افكار مردم را كه باور مي كند صدق ِ كلام اين جماعت را كه باور مي كند اسارت عقيده ي اهل قلم را كه باور مي كند اين بازي شوم ِ سياست را كه باورمي كند قرباني جوينده ي آزادگي را كه باور مي كند بطلان كشند آسان هويت را كه باور مي كند آزادي انسان شود رويا كه باور مي كند سركوب اين حق و حقيقت را كه باور مي كند كه پا نهند بر مال و ناموس كه باور مي كند قدرت بگيرد جاي غيرت را كه باورمي كند"علي"گويند و راهش را نپويند كه باورمي كند سخره گيرند هاله ي نور ِنبوت را كه باور مي كند حرمت شكستن از نوار سبز كه باور مي كند آن ها بفهمند اين سيادت را كه باور مي كند راه شهيدان اين چنين باشد كه باور مي كند آتش زنندش اين امانت را كه باورمي كند اذهان همه خوابند وخاموش كه باور مي كند بيداري ِ جرم و جنايت را كه باور مي كند امروز شود تكرار ديروز كه باور مي كند تاريخ ببيند اين حماقت را كه باور مي كند جنگل بسوزد از درون خود كه باور مي كند احساس ِ ننگِ اين خيانت را كه باور مي كند بينند و چشم ازآن فرو گيرند كه باور مي كند اشكم بشويد اين حكايت را ---------------------------------------------------------- پي نوشت : «ان الله لا يغيرو ما بقوم حتي يغيروا ما به انفسهم» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 23:53 توسط |
|
خاطراتم هر نفس سوی دلم پر میکشد سوزش باد خزان را بر تنم در می کشد ياد آن فانوس ِ دريا كه خيالم را ربود ياد آن موج ِ طلا كه دل برايش مي سرود یاد پاییز دل و غربت برگی در باد یاد عمر رفته و حسرت عشق از فریاد روزگاری چشم من در پی او خواب نداشت ساحل بی کسی جز او ، صدفی ناب نداشت دل از همه بریدم و در پی او شتافتم آرامش وجودم را فقط در او می یافتم صورتش چون شبنم سپيده دم رخشان بود عقل من از سیرت زیباترش حیران بود روزگار اما چو سدي بين راه ما نشست آرزويَم چون حبابِ موج ِ درياها شكست یار آزاده ی من را نفس باد ببُرد دست گرمم را به سردی لب دریا فشرد عمر خود را لب دریا چشم به راهش دوختم در غم و غصه ی فردا ، عاشقانه سوختم بر بلندی ها پریدم ٬ جای پایش را ندیدم از پس غروب خورشید ردپایش را کشیدم آتش عشقم کنون خاکستری در باد است رویای شیرین گذشته از قفس آزاد است در انتهاي آن غروب، به انتها رسيده ام به جزشب و ستارگان به چيزي دل نبسته ام ميان شب ز نور ماه بر خود حريري بافتم در جستجوي نور عشق، تنها خدا را يافتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 6:0 توسط |
|
|
دوباره مي گشايم بال به سوي آسمان امشب دوباره مي سپارم دل به روياي نهان امشب دوباره سرد و خاموشم،دوباره گيج و مبهوتم دوباره از پس مستي پي نوري دوان امشب وجودم از تب سردي درون سينه مي سوزد به روي خاكم و روحم دراوج آسمان امشب بلنداي جهان اكنون به پيش چشم من خاراست يكي ميخواندم گويي به عمق كهكشان امشب ز شور و شوق ديدارت از اين دنيا گريزانم دو چشمم ابر باران و تنم برگ خزان امشب هنوزم در ميان باد نفس از بوي تو دارم گوارا بوداگر من را تو بودي هم زبان امشب به ياد بي قراري ها در اين نجواي بي پايان به زلف باد نشسته ام،به سوي تو وزان امشب شهاب كهكشان ِ شب شراره زد به چشمانم بگفتا كه سحر آيد ، غم از ديده بران امشب همه فكر و خيالم بود شبي با تو سحر گردد ز تاريكي رها گردم چو نوري بي كران امشب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 1:55 توسط |
|
|
چقدر زيباست در آن دنيا بدون آرزو خفتن چقدر سخت است كه دردت را براي ديگران گويي چقدر زيباست حريم دل به هنگام دعا گفتن چقدر سخت است بهاري كه بدون يار مي آيد چقدر زيباست به ياد يار به ديدار خزان رفتن چقدر سخت است درون باغ باشي و نبويي گل چقدر زيباست گل باغي در اوج آسمان بودن چقدر سخت است كه دنيا را پر از رنج و جفا بيني چقدر زيباست كنار او پر از عدل و صفا بودن چقدر سخت است كه انسان ها در اين دنيا نمي مانند چقدر زيباست در آن گيتي به رودي پاك پيوستن چقدر سخت است كه در بند جهاني بي چراغ باشي چقدر زيباست به ديدار چراغي چون خدا رفتن چقدر سخت است شبي تا صبح به دنبال مه ات گردي چقدر زيباست سحرگاهان به سوي نور روان بودن چقدر سخت است شب هجران كنار ساحلي آرام چقدر زيباست جزيره اي به پهناي خدا بودن چقدر سخت است كه يارت را درون آسمان بيني چقدر زيباست سحرگاهان براي او دعا گفتن چقدر سخت است جدا از او براي او غزل گويي چقدر زيباست شباهنگام پي او تا خدا رفتن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 فروردین1388ساعت 17:5 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باز با دست خيال و آرزو مي نويسم " انتهاي انتظار "
شايد اين بار زمستان بگذرد،در دلم زنده شود روح بهار |
| پیوندهای روزانه |
|
سايه هاي سپيد قاصدك لحظه هاي تنهايي در گذر از لحظه ها سكوت شب قاصدك گذر از خود سي سي وي اس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
وبلاگ استاد سياوش قميشي همه چيز درباره ي الكترونيك |
|
RSS
|